تبليغاتX
ترنم باران

ترنم باران

هیچ گاه چشمانت را برای کسی که مفهوم نگاهت را نمیفهمد گریان نکن.

زن یک موجود مقدس است...نه انها که تو در گنجه میگذاریشان یا در پستو قایم میکنی تا مبادا چشم کسی به ان بیفتد.نه بدنش و نه روحش را نمیفروشد حتی اگر گران بخرند اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه میدهد به انکه دوست دارد و او را میخواهد.

زن یک موجود ازاد است.....زن کارگر بی مزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دم کنی دوختن باشد.روز ها بشوید و بساید و عصر ها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کند و شب ها هم محکوم به سکوت باشد......سکوتی زجر اور.

زن این ها نیست حتی اگر تو به ان بگویی کد بانو.

من یک زنم.....نه جنس دوم.....نه یک موجود تابع......نه یک ضعیفه.....نه یک تابلوی نقاشی شده......نه یک بستر نرم برای شهوت رانی..نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی....نه یک کارگر بی مزد تمام وقت....نه یک دستگاه جوجه کشی......

من سعی میکنم انگونه که می اندیشم باشم بی انکه دیگری را بیازارم..فر ای تمام تصورات.... من به زن وجودم افتخار میکنم هر روز و هر لحضه.

من به تمام زنان ازاده و سربلند دنیا افتخار میکنم و به تمام مردانی که یک زن را این گونه مبینند و تحسین میکنند.....اری من یک زنم............

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 9:49 PM توسط bahar| |

ضعف و یاس؟؟؟؟؟ هرگز.....این دو فرزند نا مشروع زوجی هستند که در آن پدر کفر است و مادر خودخواهی......

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود......

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم.......

وهنگامی تشنه ی اتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا و دریا..........

 

نامم را پدرم انتحاب کرد و نام خوانوادگیم را یکی از اجدادم.

دیگر بس است....راهم را خودم انتخاب خواهم کرد!!

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 9:45 PM توسط bahar| |

در زمانی که وفا قصه ی برف به تابستان است  و  صداقت گل نایابی است و در ایینه ی چشمان شقایق ها نیز عابر ظالم و عاطفه ی غم جاریست به چه کسی باید گفت....با تو خوشبخت ترینم!!!!!
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 0:23 AM توسط bahar| |

وقتی دختر هستی و می خواهی از ارزوهایت بگویی فکرت تا ان دورترین ها پر می کشد. ما دخترهای ایرانی قرار نیست قامت ارزوهایمان رعنا باشد. تازگی ها می خواستند توهم سیندرلا بودن در مغزمان کنند, سیندرلاهایی که از ترس پلیس ضد شورش لنگه کفششان وسط خیابان جا می ماند, سیندرلاهایی که در کهریزک برایشان داماد پیدا می کنند. نه جانم! سیندرلا بودن در سرزمینی که دخترانش از ازادی حتی رنگ استادیومش را هم نمی بینند بلند پروازانه است... ای ازادی...من تو را می خواهم...!

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 2:54 PM توسط bahar| |

·         تو ای بزرگمرد با آنکه گفتی زبانت را بریدند اما من.. جوان امروز هنوز آوای آزادی تو را میشنوم…

به ما میگویند آینده ی این مملکت در دستان شماست..در عجبم..در عجبم…مگر ساختن با چشم های کور هم امکان پذیر است..

میگویند آینده مال ماست…در عجبم این چگونه آینده ای است که من حق کوچکترین دخالتی در آن ندارم..

ما را از یک سو سازنده خطاب میکنند و از سوی دیگر تا سخنی میگوییم میگویند..هنوز بچه ای…

تو از آزادی گفتی..گفتی لیوانی آب بر لبش میگذاری بیا و ببین که من از تشنگی در حال مرگم ولی قطره ای نمیدهند..

گفتی پنهانی لقمه ای در دهانش میگذاری بیا و ببین که پنهانی من را نیز  ستاندند و به جایش یک وبلاگ فیلتر شده تحویل دادند..

دیگر نمیترسم…از هیچ…از هیچ..من هم آزادم..آزادی را دوست دارم..و میخواهم از آزادی بگویم..

اگر من سازنده ی اینجا هستم پس میگویم آزادی میخواهم…آزادی عمل..اما کو ؟؟دیگر گران شده…

اگر من آزادم پس بگذارید حرف را  بزنم ..بگذارید بگویم که عدالت..آزادی..عشق…انسانیت طعام من است و برایم زندگی بدون طعام معنایی ندارد و دیری نمیپاید..

من دیگر نمیترسم ..از هیچ..از هیچ..مگر از تنها عادلی که بالای سرم است.......
نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 2:32 PM توسط bahar| |

گاهی انقدر غریبه به نظر می ایی که حتی نزدیکترین دوستانت هم تو را نمیشناسند وتو نسبت به خودت هم شک میکنی و با خود میگویی نکند جاده های پر پیچ و ناهمواری که پشت سر گذاشته ام سایه ای بیش نبوده!!!

امروز برای اینکه دیده شوی باید پا به پای دیگران راه بروی و نفس در نفس انها پرواز کنی.

دنیای کوچکی است.روز هایی که میتوانند به اقیانوس ها یرسن در باتلاق فرو میریزند و مرداب های متعفن که بوی ان جنگل ها را گیج میکند راهی دریا میشوند

 

دنیا دنیای وارونه هاست......دنیایی که هیچ چیز جای خودش نیست!

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 3:8 PM توسط bahar| |

این روز ها همه حرف میزنند از زمین و اسمان.از اخرین قیمت لباس تا صفحه ی حوادث روزنامه ها.

اما من دنبال حرفی دیگر میگردم.دنبال حرف هایی که با همه ی حرف ها فرق دارند.حرف هایی که ارامم کنند.که مرا از این طوفان نجات دهد.

این روز ها کمتر حرف میزنم و بیشتر گوش میدهم.انگار سکوت کردن برایم شیرین است.

این روز ها هر جا حرفی از تو باشد ارام گوشه ای مینشینم و فقط گوش میدهم.چقدر از تو شنیدن را دوست دارم!!!!  من تشنه ی شنیدن نامت  هستم تشنه ی شنیدن خوبی هایت………..

حوصله دارم.این روز ها حوصله دارم از تو بشنوم.دنبال کسی میگردم که تو را خوب شناخته باشد.خنده هایت را لمس کرده و مهربانی هایت را چشیده باشد. دنبال کسی میگردم تا برایم از تو بگوید………

این روز ها حال و هوایم جور دیگری است فقط میخواهم تو را ببینم. راستش خسته شدم از این که به بنده هایت تکیه کنم.میخواهم خودت تکیه گاهم باشی.میخواهم خودت با من حرف بزنی و ارامم کنی.میخواهم غصه هایم را فقط به تو بگویم نه به کس دیگر.

 

همه چیز تغییر میکند همه چیز عوض میشود.گاهی اوقات از این عوض شدن ها میترسم.از این که دنیا به هم بریزد و افکارم اسیر دست گردباد شود.گاهی احساس می کنم بوته ای هستم در دل کویری بی انتها.

ریشه هایم را محکم در زمین بکار……..باید از پس این گردباد بر ایم!

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 2:10 PM توسط bahar| |

ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

زندگیم به خاطر تو است، جوانیم به خاطر تو است و بودنم به خاطر تو است. ای آزادی خجسته آزادی خواهم که تو را به تخت بنشانم یا آن که مرا به پیش خود خوانی یا آن که تو را به پیش خود خوانم!

ای آزادی، مرغک پرشکسته زیبای من، کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندانها و قلعه ها رهایت کنم، کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی پروازت می دادم، اما…دستهای مرا نیز شکسته اند، زبانم را بریده اند، پاهایم را در غل و زنجیر کرده اند و چشمانم را نیز بسته اند…

وگرنه، مرا با تو سرشته اند، تو را در عمق خویش، در آن صمیمیترین و راستین من خویش می یابم، احساس می کنم، طعم تو را هر لحظه در خویش می چشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش می بویم، آوای زنگدار و دل انگیزت را که به سایش بالهای فرشته ای در دل ستاره ریز آسمان شبهای تابستان کویر می ماند همواره می شنوم، هر صبح با سر انگشتان مهربان خیالم گیسوان زنده و زباندارت را که بیتاب دستهای من اند، به نرمی و محبت شانه می زنم، همه روز را با توام، گام به گام همچون سایه با تو همراهم، هرگز تنهایت نمی گذارم، همه جا، همه وقت تو را در کنارم و مرا در کنارت می بینند، بر سر سفره، آن که در صندلی خالی پهلویت نشسته منم، نمی بینی؟

هستم، چشمهایت را درست بگشای، نه آن چشمها که با آن سلطان را می بینی، متولی را می بینی، با آن چشمهایت که تنها برای دیدن من اند.

با آن چشمها که تنها من در تو می بینم… آن که پنهانی لقمه ای در دهانت می نهد منم، آن که ناگهان لیوانی بر لبت می گذارد منم، آن که برایت سیب پوست کنده و کنار دستت ریز کرده است منم، ناگهان سرت را برگردان تا مرا ببینی، پیش از آن که فرصت آن را داشته باشم که بگریزم، غیب شوم…

از کتاب خودسازی انقلابی – آزادی، خجسته آزادی
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 12:45 PM توسط bahar| |

روز ها نگاهم به اسمان توست کاش برف ببارد شاید لحظه ای این سایه های سیاه رهایم کنند شاید غباری که مدت هاست نفس هایم را سنگین کرده از بین برود.

خدای خوبم چشم هایم را منتظر نگذار من به قطره ای از بارانت هم راضی ام. پروردگارا از درد فراق چه کنم؟ به که پناه اورم؟

باورش سخت است هرگز نمیتوانم باور کنم که در جهانی زندگی میکنم که همه از سنگ اند.

خدای خوبم دلم پر شده از اسم تو فقط یاد و اندیشه ی تو ارامم میسازد میدانی که جز تو کسی را ندارم که به او پناه بیاورم چشمم به هر سو که میرود تنها تو را میبینم کاش روزهایی  که درجاهلیت به سر میبردم اگاهم میکردی تا اکنون چنین در پیش رویت شرمگین نباشم.اگر فقط کمی به دور وبرم نگاه میکردم تو را میدیدم اما افسوس که چشم هایم کور بودند کاش بینایشان میکردی.اما اگر مرا بپذیری من به همین کور شدن هم راضی ام.دیگر برایم مهم نیست دیگران درباره ام چه بگویند چون من غیر از تو کسی را نمیبینم

.........

بغض سنگین رهایم نمیکند میخواهم گریه کنم اما این غرور لعنتی نمیگذارد از اشک متنفرم.

خدایا اشک را از من بگیر همیشه رسوایم کرده.......(بهار)
نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 8:42 PM توسط bahar| |

این منم دخترکی تنها…..در دنیایی بزرگ.

دخترکی با قلبی پر از درد. پر از غم. پر از……

شاید ان روز برسد تا بتوانم چشمانم را ببندم تا به دنیایی بزرگتر برسم تا فقط بتوانم تو را ببینم تویی که برای حس کردنت لحظه شماری میکنم.فردا ها را پشت سر میگذرانم تا به روزی برسم که دیگر فردایی نباشد وهر چه هست امروز است و بس.

گله مندم. از این جهان گله مندم.از تبعیضی که برای انسان ها قائل میشوند گله دارم.

تنها ارزوی من رسیدن به اوست …..به آزادی

 آزادی که در این جهان نیست اگر هم باشد هم جنسان من از ان بهره ای نمیبرند

ای خالق باران… مرا به آزادی برسان حا ل هر کجا که خودت میدانی یا این جهان یا……

میخواهم جایی زندگی کنم که ازادی باشد..... جایی نفس بکشم که بوی عدالت میاید…. جایی فرزندانم را بزرگ کنم که اولین حرفی که از دهانشان خارج میشود ازادی باشد

پس مرا به ارزویم  برسان  ارزویی دیرینه ارزوی تمام دختران این سرزمین پس مینویسم نام تو را بر روی تمام سنگ های دنیا….. حک میکنم بر روی تمام قلب هایی که بی صبرانه خواهانت هستند …..میخواهم بدانی من برای نامیدن و رسیدن به تو پا به این جهان گذاشته ام………………… ای ازادی

(بهار)
نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 2:32 PM توسط bahar| |

من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صدا ها می ایم و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که هم زمان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند......... (فروغ فرخزاد)

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 4:27 PM توسط bahar| |

 

 خدای مهربانم

نمیدانم چگونه به خود جرئت داده ام که این گونه بی پروا با تو سخن بگویم نمیدانم چگونه قلم سنگینی نام تو را تحمل میکند انقدر بزرگی که حتی پرندگان هم وقتی با اسم تو روبرو میشوند پرواز را از یاد میبرند

پروردگارا ….. کاش همان طور که به پرنده ها رسم پرواز کردن اموختی به انسان ها هم رسم زندگی کردن یاد میدادی البته درک ان برای مردمان این نسل سخت به نظر میرسد مردمانی که هنوز تو را حس نکرده اند هنوز تو را نفهمیده اند میدانم میدانی و میخواهم به طریقی به من هم بفهمانی میخواهم بدانم چرا هستم؟ چرا زندگی جبر است و من مجبورم به زیستن؟ چرا پاییز غمگین است؟ چرا دریا بی رحم است؟ میخواهم بدانم راز اشک را…… بغض را….. و راز مردی که در باران امد………

 

میخواهم اسوده زندگی کنم من فقط ذره ای از خودت را میخواهم و چه کسی بهتر از تو میداند که اگر حس کنم ذره ای از تو در وجودم است دنیا را از ان خود میدانم دیگر میتوانم صداقت باران را درک کنم  دیگر میتوانم به اسمان نگاه کنم و دریا را مهربان ببینم اگر تو در وجودم باشی میتوانم صادقانه و خالصانه چشمانم را ببندم و فقط به تماشای تو اکتفا کنم

خدایا میدانم که همه داده هایت نعمت و نداده هایت حکمت است من راضی ام به رضایت. چشمانم را از من بگیر اما قدرت اعتراض را از من سلب کن

بار الهی درخت سیبی کاشته ام پر بارش کن تا مجبور به دزدیدن سیب نباشم.

حال دیدی که چقدر محتاجم؟؟؟؟؟

 

محتاج قطره ای باران که از جانب تو برایم نازل شده باشد محتاج رنگین کمانی که رنگ هایش را تو برایم انتخاب کرده باشی…………اری من عاشقتم و تا ابد نیز عاشقت میمانم. (بهار)

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 3:22 PM توسط bahar| |

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 
نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 7:7 PM توسط bahar| |

 

ملاک برتری تقوای الهی است نه مرد یا زن بودن.(حجرات ایه ۱۳)

 

 

زن و مرد از فطرت یکسان انسانی بر خوردارند(روم ایه ۳۰)

 

ارزش کار زن و مرد یکی است(ال عمران ایه ۱۹۵)

 

زن استقلال اقتصادی دارد(نسا ایه ۳۲)

 

زن در همه جا و در همه ی القاب و مزایا هم پایه مرد است(احزاب ۳۵)

 

زن و مرد هر دو میتوانند در فعالیت های عبادی و اجتماعی شرکت کنند(بقره ایه ۴۳)

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 1:11 PM توسط bahar| |

زن عشق میکارد و کینه درو میکند

 

دیه اش نصف دیه توستو مجازات زنایش با تو برابر.

 

تنها میتواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن 4 همسر میباشی

 

برای ازدواجش در هر سنی اجازه لازم است و تو هر وقت بخواهی به لطف قانون گذار میتوانی ازدواج کنی

 

او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی

 

او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی

 

او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد

 

او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی میبینی

 

او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر چیست؟؟؟

 

اری سالهاست که زن عشق میکارد و کینه درو میکند.........

 

تنها به خاطر وجود ازار دهنده ی تو و امثال تو!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 10:42 PM توسط bahar| |

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 3:1 PM توسط bahar| |

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

عشق اگر وجود داشته باشد

اولویت اول زندگی آدم ها می شود

پس...

نگو عاشقمی

وقتی به فکر همه هستی

جز من !!!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 10:47 PM توسط bahar| |

دختر جواني از مكزيك براي يك ماموريت اداري چند ماهه به آرژانتين رفت.پس از 2ماه نامه اي از نامزد مكزيكي خود دريافت كرد.

به اين مضمون كه:

لوراي عزيزم.

متاسفانه ديگر نميتوانم به اين رابطه ازراه دور ادامه بدهم و بايد بگويم 10بار به تو خيانت كردم!؟!؟ميدانم كه نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستم.من را ببخش و عكسي كه به تو دادم برايم بفرست.

با عشق:روبرت.

دختر جوان رنجيده خاطر از رفتار مرد از همه همكاران و دوستانش ميخواهد كه عكسي از نامزد"برادر"پسرعمو"پسردايي و...خودشان به او قرض بدهند و همه ان عكس هارا كه كلي بودند.با عكس روبرت نامزد بي وفايش در يك پاكت گذاشته و همراه با يادداشتي براي او پست كرد.

به اين مضمون كه:

روبرت عزيز

مرا ببخش اما هرچه فكر كردم قيافه تورا به ياد نياووردم لطفا عكس خودت را از توي پاكت جدا كن و بقيه را براي من برگردان.

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 10:34 PM توسط bahar| |

  تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

چه اهمیت دارد مرگ مزرعه؟! مهم ان است که به ما ثابت شد کلاغ سیاه است, عشق کلاغ به مترسک عشقی سیاه بود اما مترسک به همین عشق سیاه قناعت کرد و چیزی نگفت اماکاش قانع شدن به همین سادگی بود ,کاش کلاغ صداقت مترسک را می فهمید و مزرعه اش را نمی کشت کاش ها کلاغ ها نبودند...
کاش مترسک ها اینقدر ساده فریب نمی خوردند...کاش...! (بهار)



 

نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 10:36 PM توسط bahar| |